28
چهارشنبه, فوریه

خاطرات شما: خزان و سوگواری

انارک نیوز - با تمام قدرت می دویدم. آنچه در توان داشتم در پاهایم متمرکز کرده بودم و با باد پیمان بسته و دست در دستش می دویدم. خط رفتنش هزار رنگ داشت، هزار صدا و آهنگ داشت. گاهی شادان، همچون نغمه رویایی بوته زاران و گاهی نالان از شیون شاخساران و اما آن پرنده کوچک مرا به یک لبخند دعوت کرد و من پذیرفتم چون که دلم در ماتم بود. پذیرفتم آنگاه که دیدگانم اشکی نداشت که بر گلبوته ها، در صبحگاهی آشنا بیفشاند و ببارد و ببخشد و تو رفته بودی ای آشنا با فریاد من. تو رفته بودی در یک سحرگاه غم انگیز و اینک من دست در دست باد می آیم ولی افسوس سوسوی چراغ امیدی که در دلم زنده بود در احتضار با اشکهای معصوم چشمانم در وداع جاودانه است لیکن میآیم ای مسافر غریب من در وادی غریبان چرا که بی تو نتوانم. بی تو نغمه شادی در بوته نسیان هرگز گوش مرا نمی نوازد، بی تو آن پرنده کوچک برایم آواز نمی خواند، بی تو برای بودن هیچ انگیزه ای نیست. می آیم همچنان . می آیم و با باد سخن می گویم و ماجرای بی وفایی تو را در کوهساران دهکده ام فریاد می زنم. این دل شکسته را بهر تو ارمغان می آورم، این عمارت تخریب شده را برای تو می آورم، تویی که در پگاه هنگام یک روز غمگین از من رمیدی و رفتی و اینک من و باد سرگشته خط هجرت توایم. لیک امیدی نیست، امیدی نیست، امیدی نیست.
باز هم دلم گرفته، باز هم دلتنگی، باز هم بی قراری و اشکهایی که مخفیانه در بستر گونه هایم جاری گردیده، باز هم استمرار احساساتی که زجرم می دهد و هرگز مرا سبک نمی سازد.  بی اختیار به سویی می روم که دلم امر می کند، به سرزمینی که ساکنانش آنجا آرمیده اند. ای وای بر من، چه عزیزانی که به این دیار کوچ کردن! وه چه کبوترانی که در آخرین پرواز در اینجا فرود آمدن و با پروازی دوباره بدرود گفتند.
آرامگاهش را جستجو می کنم و سر بر آن می گذارم. مادرم کجا رفتی؟ مادر کجایی؟ به کدامین دیار سفر کردی که برگشتی نیست. اینجا ساکنانش چه کسانی هستن که تو را از من ربودند و اینک دیدن و رجعتت برایم آرزویی ست محال. وای بر من، بعد از رفتنت ای مادر، شانه ای نبود که سر بر آن گذارم و بگریم از جور روزگار. بعد از تو مونسی نبود که سفره دلم را بگشایم و از تنهایی ها، از بی وفایی و از آرزوهایم بگویم. مادر هنگامی که تو رفتی، همه ش فریاد بود و فغان بود و اشک و ماتم. بعداز رفتن تو در ظلمات زندگی، هیچ چراغی افروخته نگشت و هیچ دهانی به آواز گشوده نگشت، چرا که نومیدی چون ابری بر زندگی سایه افکند و اگر بارانی بود چیزی جز بارش اشکهایم نبود.
مادر کاش بودی و باز هم در سکوت و تنهایی شعر حافظ را می خواندی، شرابی تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش. . . که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش.
مادر کدامین گل را ببویم که هیچ گلی بوی تو را ندارد به کدامین سو روم که یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر تو را ببینم به کدامین صدا گوش دهم که هیچ صدایی صدای آرام بخش و شورانگیز تو نیست. مادر مرا صدا کن که سخت دلتنگم مرا بسوی خود بخوان که شوق دیدنت مرا کشت. مادر کجایی؟
(اسفندماه ۹۹. یزد. م . حسرت)