حتی زشتی، خشونت، و نفرتهای خاموش مثل آبهای جوشان و سیاه، درون مغزها جاری میشوند و احساساتی چون بیرحمی، نفاق، خیانت و حسادتی بیپایان در دلهای خشک و ترکخورده، زخمهایی عمیقتر از هر زخم فیزیکی بر جای میگذارند. این افکار، مانند کوههای یخِ غولپیکر در زیر سطح آگاهی پنهان مانده اند اما حالا در جهنم تاریک، از آنها هیولاهای وحشتناک و بیرحم سر در می آورند و در میان نالهها و نشتهای درد به نابودی و تباهی رهنمون میشوند.
در این فضای بیپایان، ترسناکترین افکار، به شکل موجوداتی بیرحم در حال تکوین هستند، افکاری که شکافهای عمیق درون انسان را میپوشانند و او را در حلقهای بینهایت از نفرت و زشتی محبوس میکنند و در این لحظه، نه تنها ترس بلکه تمامی حقایق و زشتیهایی که در وجود انسان جمع شدهاند، چراغ راه این دیوهای تاریکی میشوند و او را به سمت ویرانی مطلق کشانده و در آن غرق میگردانند.
در آن عمق سیاه هیچ نوری نیست. تنها زشتترین و ویرانکنندهترین افکار همچون زلزلهای بیوقفه در حال ویرانی و نابودی، بر جان انسان و سرنوشتش میتازد. انسان در برابر این هیولاهای درونی، فقط میماند و میمیرد چون هیچ امیدی برای نجات نیست و هیچ چشمهی روشنی برای نجات از این چاه زشت و مرگبار وجود ندارد.